نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم

ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم

در مجلس خیال تو یک روزتر کنم

خوابم نماند و خواب اجل هم خوش است، لیک

گر خشتی ز آستانه تو زیر سر کنم

عمری گذشت، هیچ نیامد زمان آنک

روزی به روی تو شب غم را سحر کنم

ذوق جفا و جور تو بر من حرام باد

گر من به جز وفای تو کاری دگر کنم

چشمت به خواب ناز و مرا قصه ای دراز

آمد شبم به روز، سخن مختصر کنم

هر کس به سوی حور رود، من به سوی تو

چون بامداد حشر سر از خواب بر کنم

روزی گذشته بود برای سوار و من

هر بامداد آیم و آن سو نظر کنم

دردش به از سر است و من سر بریده را

آن سر کجا که در سر آن درد سر کنم

یاران ز پند بس که ز خسرو رها نشد

آن دل که پیش تیر ملامت سپر کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق و نکبت جدایی سخن می‌گوید. او می‌خواهد از محبوبش دور شود، اما نمی‌تواند و دلش هنوز به زلف او گره خورده است. شب‌های زیادی را در تنهایی و اندوه سپری کرده و حتی توانایی صبوری‌اش نیز به سر آمده است. شاعر از درد جدایی و عدم حضور معشوق شکایت می‌کند و می‌گوید که روزها و شب‌ها به یاد او گذرانده و خوابش را نیز از دست داده است. او به وفاداری و احترام به عشقش تأکید می‌کند و در پایان، آرزو دارد که به یاد محبوبش، بر تمام غم‌هایش غلبه کند.