نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۱۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

با تو چه روز بود که من آشنا شدم؟

کز روزگار صبر و سلامت جدا شدم

هر دم به خون دیده خود غرقه می شوم

من خون گرفته با تو کجا آشنا شدم؟

از من قرار و صبر، ندانم کجا شدند؟

من خود ز خویش هیچ ندانم، کجا شدم؟

از بس که گم شدم به خیالات زلف تو

موری بدم که در دهن اژدها شدم

بارم نبود کوه غم، اما به بوی تو

در زیر بار منت باد صبا شدم

ای پندگوی، تا رخ او را ندیده ای

بگریز و جان ببر تو که من مبتلا شدم

او رخ نمی نمود، به زاری بدیدمش

من خود برای جان و دل خود بلا شدم

هر دم به داغ هجر چو عیشم عذاب بود

باری ز ننگ زیستن خود رها شدم

خسرو به بندگیت غلامی ست بی بها

خاصه کنون که بنده تو بی بها شدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عاشقانه و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر با ذکر روزی که با معشوق آشنا شده، از دست دادن صبر و قرار خود را توصیف می‌کند. او از غم‌ و اندوهی که در پی این آشنا شدن به سراغش آمده، می‌گوید و به بی‌قرار شدن و گم شدن در خیال‌های معشوق اشاره می‌کند. شاعر از سنگینی بار غم و زحماتی که عشق بر دوش او گذاشته، سخن می‌گوید و به سختی زندگی بدون معشوق اشاره می‌کند. همچنین، او به کسی که تجربه عشق را ندارد، توصیه می‌کند که از این احساسات دوری کند زیرا او خود به شدت دچار این درد و گرفتار شده است. در نهایت، شاعر به ذلت و بی‌ارزش شدن خود به خاطر عشق به معشوق اعتراف می‌کند.