نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۲۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

رو زردی از من است ز چشم سیه گرم

ورنه کی آیی آن که من اندر تو بنگرم

من دانم ولی که شده ست آب جوی او

کز دست چشم خویش چه خونابه می خورم

در جستن شکوفه روی تو شد روان

بادی که از جوانی خود بود در سرم

اکنون که مر مرا غم تو سرخ روی کرد

پیش که گویم این غم و این زر کجا برم؟

بگشا نقاب کز رخ چون آفتاب تو

روز فرود رفته خود را برآورم

دل چون چراغ سوخته شد ز آتش فراق

از شام غم هنوز به تاریکی اندرم

سودای خاک پای تو تا در سر من است

سر در کلاه سبز فلک در نیاورم

من خسروم، ولیک نگر کز فراق تو

گویی که از نگارش شاپور دفترم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار با حسرت از دوری محبوب سخن می‌گوید و می‌گوید که چشمانش به خاطر فراق او پر از اشک است. او می‌داند که چه بلایی بر سر او آمده و چگونه عشق و غم محبوبش جان او را می‌گیرد. با وجود درد و رنج، هنوز شوق دیدار و عشق او در دلش زنده است. شاعر از محبوبش می‌خواهد که نقاب خود را بردارد تا نور او را دوباره ببیند و غم خود را فراموش کند. او با بیان اینکه دلش مانند چراغی سوخته است، از عمیق‌ترین رنج‌های عاطفی خود می‌گوید و به عشق وستایش محبوبش می‌پردازد. در نهایت، او به تقدیر خود از فراق محبوب اشاره می‌کند و به وضعیت خود به عنوان فردی دچار غم عشق اعتراف می‌کند.