نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۲۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

گذشت عمر و دمی در رخ تو سیر ندیدم

ز هجر جان به لب آمد، به کام دل نرسیدم

چو غنچه تا به تو دل بستم، ای بهار جوانی

به هیچ جا ننشستم که جامه ای ندریدم

گه جدا شدن جان ز تن نباشد هرگز

عقوبتی که من اندر جدایی تو بدیدم

جز این ز مردن خویشم فسوس نیست به سینه

که زیر پای تو شادی مرگ خویش ندیدم

سرم ز سرزنش مدعی به خاک فروشد

چنین بود که نصیحت ز دوستان نشنیدم

اگر به تیغ سیاست مرا جدا کنی از خود

ز تو برید نیارم، ولی ز خویش بریدم

فریب و عشوه که نزد خرد به هیچ نیرزد

بده که گر ز تو باشد، به هر دو کون خریدم

چو سایه در پس خوبان بسی دویدم و اکنون

ز روی خوب چو سایه ز آفتاب رمیدم

به عین بیهشیم رخ نمود و گفت که «چونی؟»

چه تشنگی بر آبی که من به خواب بدیدم

چه جای طعنه که خسرو چرا به زلفش اسیری؟

نه من بلای دل خود به اختیار گزیدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از گذشت زمان و عمر خود سخن می‌گوید و احساسات عمیقش نسبت به معشوق را بیان می‌کند. او از دوری جان‌سوزی که از محبوب دارد، رنج می‌برد و به غم و درد جدایی از او اشاره می‌کند. شاعر خود را همچون غنچه‌ای می‌داند که به بهار جوانی دل بسته، اما هیچ‌گاه آرامش نیافته است. او به شدت تحت تأثیر جدایی است و حتی مرگ را بر دوری از محبوب ترجیح می‌دهد. در بخش‌های دیگر، شاعر به سرزنش‌های دیگران پاسخ می‌دهد و اعتراف می‌کند که هیچ نصیحتی را نپذیرفته است. همچنین، او درباره عشق و فریبایی که در آن گرفتار شده، صحبت می‌کند و به تماشا و دوندگی به‌دنبال محبوب اشاره می‌کند. شعر در نهایت به یک محتوای عمیق از عاشقانه و درد جدایی می‌انجامد.