شمارهٔ ۱۴۲۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)
خراب کرد به یک بار خواب نرگس مستم
خبر دهید به جانان که دل برفت ز دستم
ز بس که این دل خون گشته در دوید به چشمم
نایستاد دلم تا میان خون ننشستم
هزار شب رود و من به خواب چشم نبندم
کنون چگونه ببندم که از نخست نبستم
مه من ار به تو بینم، «بت چه پرستی؟»
چو دین به کار تو کردم، چگونه بت نپرستم؟
مشو به خشم که «در من تو کیستی که نبینی؟»
گر آن گناه نبخشی، جوان و عاشق و مستم
مرا ز دوری بتان توبه داده بود عزیزی
تو شوخ باز بر آن داشتی که توبه شکستم
نهاد داغ سگی پاسبان کوی تو بر من
من ار چه سگ نیم، اما برای داغ تو هستم
دهند پند که خسرو صبور باش که رستی
اگر سخن به صبوری بود، بدان که نرستم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج ناشی از عشق صحبت میکند. او به عشق خود به یک معشوق (که او را نرگس میخواند) اشاره میکند و از بیخوابی و غم ناشی از دوری او سخن میگوید. دل شاعر به شدت شکسته و خونین است و او نمیتواند خواب کند. همچنین، او از تعهد خود به معشوق و تلاش برای نزدیکی به او میگوید و نگران است که اگر اشکالاتش را نادیده بگیرد، معشوق خشمگین شود. شاعر به این نکته هم میپردازد که با وجود مشقتهای عشق، نمیتواند از آن دست بکشد و اذعان میکند که صبوری در عشق برای او امکانپذیر نیست. در نهایت، او به زیبایی معشوق و وابستگی عمیق خود به او اشاره میکند.