نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳۴ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

گذشت یار و نسازم به خوی او، چه کنم؟

چو صبر نیست ز روی نکوی او، چه کنم؟

رقیب گویدم، ای خون گرفته، چشم ببند

چو عاشقم من مسکین به روی او، چه کنم؟

شدم اسیر سمند و خلاص می جویم

ولیک می کشدم دل به سوی او، چه کنم؟

به جوی اوست کنون آب و من چنین تشنه

ولی ز خون من است آب جوی او، چه کنم؟

روم به باغ بدین بو که خوش شود دل تنگ

به هیچ باغ نیابم چو موی او، چه کنم؟

چه جای آنست که گویندم «آبروی مریز»

بسوخته ست مرا آرزوی او، چه کنم؟

فتادگی خودش عرضه می دهم از پی

فتاده چند براین خاک کوی او، چه کنم؟

چو شیر خورد همه خون خسرو آن بدخو

ز شیرخوارگی این است خوی او، چه کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از دشواری‌های عشق و جدایی صحبت می‌کند. او به ناکامی در کنار آمدن با ویژگی‌های یار اشاره می‌کند و احساس می‌کند که به خاطر عشقش به او در تنگنا قرار دارد. شاعر به مشکلاتی مانند تشنگی برای وصال یار و نداشتن آب برای سیراب شدن از جوی او اشاره می‌کند. همچنین، او از ناامیدی در جستجوی زیبایی و آرامش در دیگر جاها سخن می‌گوید و احساس می‌کند که هیچ جایگزینی برای عشق یارش وجود ندارد. در نهایت، شاعر علت درد و رنجش را در ویژگی‌ها و رفتارهای یار می‌بیند و در برابر این ناامیدی و حسرت، احساس ضعف و درماندگی می‌کند.