شمارهٔ ۱۴۳۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
برونم از دل پر خون نمی شوی، چه کنم؟
ز جان سوخته بیرون نمی شوی، چه کنم؟
تویی به حسن چو لیلی، ولیک هیچ شبی
انیس خاطر مجنون نمی شوی، چه کنم؟
به یک فسون که بگردی، در آمدی به دلم
کنون ز دل به صد افسون نمی شوی، چه کنم؟
هزار قصه نوشتم ز خون دل بر تو
تو هیچ بر سر مضمون نمی شوی چه کنم
به جان تو که فراموش نیستی نفسی
اگر چه می شدی، اکنون نمی شوی، چه کنم؟
ز دیده رفتن این خونم، آخر از جایی ست
ولی تو آگه ازین خون نمی شوی، چه کنم؟
مگو به طعن که خسرو مکن فراموشم
کنم اگر بشوی، چون نمی شوی چه کنم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به عشق ناکام و درد دلش اشاره میکند. او از این که معشوقش نتوانسته به دل او راه پیدا کند، گلایه دارد. با وجود تمام عشق و احساساتی که او بیان میکند، معشوق نه تنها متوجه این عشق نمیشود بلکه انگار به نوعی از او دور است. شاعر از احساسات عمیق خود مینویسد و معتقد است که هیچ کاری نمیتواند این جدایی را برطرف کند. در نهایت، او از هر بابت تلاشش برای جلب توجه معشوق بینتیجه میماند و به ناامیدی میرسد.