نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۳۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نه بخت آن که به سوی تو جان خویش کنم

نه صبر آن که سکون در سرای خویش کنم

به گشت کوی تو تقصیر کرده باشم اگر

دو چشم خویش نثار دو پای خویش کنم

ز غیرت دو لبم جان و دیده خون گردند

چو آستانه تو بوسه جای خویش کنم

خوش آن زمان که دگر جا نبینی و شنوی

چو من به گریه خون ماجرای خویش کنم

رخت که گشت بلا دیده را، یکی بنمای

که دیده پیشکش این بلای خویش کنم

بمرد خسرو بر آستان و سلطان را

به دل نگشت که یاد گدای خویش کنم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و فراق است، شاعر در آن ناتوانی از ابراز عشق و رنجی که از این جدایی می‌کشد را بیان می‌کند. او می‌گوید که نه توانایی دارد که خود را فدای معشوق کند و نه صبر برای زندگی بی‌او را. در خیابان معشوق او احساس گناه می‌کند که چشم‌هایش را به پای او نثار کند. همچنین از درد و غم ناشی از جدایی سخن می‌گوید و آرزوی دیدن چهره‌ی معشوق را دارد. شاعر در نهایت، با اشتیاق و دلتنگی بی‌پایانش، به یاد معشوق و زندگی بدون او می‌پردازد.