شمارهٔ ۱۴۳۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
گر آشکار حدیث نهان خویش کنم
به آشکار و نهان قصد جان خویش کنم
ز گریه راز تو بر سینه چون رسد، چه کنم؟
روان ز گریه گره بر زبان خویش کنم
به حیله آنچه توانستم آن خود کردم
ولی ترا نتوانم که آن خویش کنم
از آن تست جفا و آزان بند وفا
تو آن خویش کن و من از آن خویش کنم
روان شدی به سفر، می رسد مرا چو جرس
که ناله ها بر سر کاروان خویش کنم
وداع کردی و چشمم روان شد از بر تو
کنون وداع دو چشم روان خویش کنم
طبیب رفت ز خسرو، دگر کنون وقت است
که خود علاج دل ناتوان خویش کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان درد و رنج خود پرداخته و از عشق و جدایی سخن میگوید. او میگوید که اگر بخواهد رازهای درون خود را آشکار کند، جانش در خطر میافتد. از گریه و اندوهی که نسبت به معشوق دارد، ابراز ناتوانی میکند و از اینکه نمیتواند معشوق را ترک کند، گلایه میکند. در نهایت، شاعر به یادآوری وداع و آلام ناشی از آن میپردازد و از نیاز به درمان روحی خود سخن میگوید. به طور کلی، این شعر نمایانگر عمق احساسات عاشقانه و دلتنگی شاعر است.