شمارهٔ ۱۴۳۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
من آن نیم که به عمر از وفای خود بروم
ز آستانت به حسن رضای خود بروم
منم فتاده به خاکی و هر زمان چون باد
گذر کنی به سر من ز جای خود بروم
به راه بی سر و پا می روم که آب دو چشم
رها نمی کندم تا به پای خود بروم
چنان ضعیف شدم، گر دعای وصل کنم
ز آه خود به فلک با دعای خود بروم
مرا جهان بلا بر سر است و می خواهم
که سر نهم، ز جهان با بلای خود بروم
به دست بوس خیال تو گر شود ممکن
درون دیده صورت نمای خود بروم
در انتظار وصالت ز دست شد خسرو
دلت نشد که به سوی گدای خود بروم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و وفاداریش به معشوق سخن میگوید. او به این نکته اشاره میکند که حتی در سختیها و بلاها نیز از عشق خود برنمیگردد و با وجود ضعف و مشکلات، همچنان به دنبال وصال محبوب است. شاعر خود را مانند گردبادی میبیند که به سوی معشوق میرود و از اشکهایش دست برنمیدارد. او امیدوار است که با دعای وصل، بتواند به محبوبش نزدیک شود و در انتظار وصال او، همچنان به عشق و تمنای خود ادامه میدهد. در نهایت، شاعر آرزوی ملاقات با معشوق و رهایی از مشکلات را در دل دارد.