نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۴۰ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ببین که باز به دست تو اوفتاد دلم

متاع کاسد خود را کجا نهاد دلم؟

بگشت گرد سر زلف نیکوان چندان

که خویشتن را چندان به باد داد دلم

به جای بود دلم تا نشسته بود آن زلف

به باد شد، چو پریشان بیوفتاد دلم

هزار عهد بکردم که ننگرم رویش

چو پیش چشم من آمد نه ایستاد دلم

تمام عمر من اندر غم جوانان رفت

که هیچ گاه ازایشان نبود شاد دلم

بد است صورت خوبان نظر نباید کرد

که یاد دارد این پند از اوستاد دلم

دلت به ناخوشی روزگار سوختگان

اگر خوش است، همه عمر خوش مباد دلم

از آنگهی که شدم با تو دوستی، هرگز

ز دوستان گذشته نکرد یاد دلم

نماند خسرو محروم، بخت اگر این است

زهی محال که یابد گهی مراد دلم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساسات عمیق و دوگانه‌اش نسبت به عشق و دلبستگی صحبت می‌کند. او از درد و غم ناشی از این عشق می‌گوید و اشاره می‌کند که چگونه دلش بارها به خاطر زیبایی و جذابیت معشوق به تنگ آمده است. شاعر به ناپایداری و غم جوانی می‌پردازد و می‌گوید که عمرش را در اندوه گذرانده است. او به خود وعده می‌دهد که دیگر به معشوقش نگاه نکند، اما نمی‌تواند از یاد او دل بکند. در نهایت، او به حسرت و ناکامی در عشق اشاره می‌کند و می‌گوید که خوشبختی برایش محال است. این احساسات نشان‌دهنده‌ی عشق عمیق و در عین حال دردناک است که شاعر را آزار می‌دهد.