شمارهٔ ۱۴۴۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جان رسیدم و از دل خبر نمی یابم
وز آن که نیز دلم برد اثر نمی یابم
از این دو دیده بی خواب شب شناس شدم
ولی قیاس شب هجر در نمی یابم
بهار آمد و گلها شکفت، لیک چه سود؟
که بوی تو ز نسیم سحر نمی یابم
کجا روم که به هر انجمن حکایت تست
به شهر هیچ بلا زین بتر نمی یابم
تو، ای عزیز، که با یوسفی، غنیمت دان
که من ز گم شده خود خبر نمی یابم
بکشتی ار چه چو من صد هزار پیش، هنوز
بیا که من چو تو یاری دگر نمی یابم
نوای خسرو مسکین خوش است بلبل وار
ولی دریغ که از باغ بر نمی یابم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از درد و جدایی عشق صحبت میکند. او به شدت از بیخبری و دوری معشوق رنج میبرد و حس میکند که هر چه بهار و گلها میآیند، هنوز بوی معشوق را در نسیم سحر حس نمیکند. او نمیداند کجا برود، چون هر جایی نشانهای از محبوبش وجود دارد. همچنین، او از گمگشتگی خود در عشق سخن میگوید و تأکید میکند که یاری مانند معشوقش را دیگر نخواهد یافت. در نهایت، او به حسرتی بزرگ اشاره میکند که با وجود زیباییهای زندگی، نتوانسته از باغ عشق بهرهمند شود.