شمارهٔ ۱۴۴۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
نبودی آن که منت دلنواز می گفتم
چرا ز ساده دلی با تو راز می گفتم؟
همه حکایت ناز تو گفتمی، زین پیش
کنون بلای من است آن که ناز می گفتم
دلا، بسوختی و تلخ می نمود ترا
من ار ز پند حدیثیت باز می گفتم
خوش آن شبی که به روی تو باده می خوردم
به آب دیده همه شب نیاز می گفتم
عظیم درد سر آورد نازنین مرا
که من فسانه به غایت دراز می گفتم
دلش گر از سخن من گرفت، بر حق بود
که دردهای دل جانگداز می گفتم
هر آن سخن که ازو یاد بود، شب تا روز
تمام می شد و هر بار باز می گفتم
خیال خنده نمی سوخت جان خسرو و من
دعای آن لب کهتر نواز می گفتم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از احساسات و دردهای خود در ارتباط با معشوق سخن میگوید. او به یاد میآورد که چطور از عشق و زیباییهای معشوق میگفته و رازهای دلش را با او در میان میگذاشته است. اما اکنون میبیند که آن ناز و محبت به بلایی تبدیل شده و دچار رنج و عذاب شده است. او یادآوری میکند که در شبهای خوش با معشوق، بینیازی را تجربه کرده و با اشک از نیازها و احساساتش سخن گفته است. همچنین از دردی که عشقش به او وارد کرده، میگوید و بر حقیقت تلخی که از صحبتهایش بر دل معشوق نشسته، تأکید میکند. شاعر در نهایت به یاد میآورد که هر بار از عشق و زیباییهای معشوق سخن گفته، گویی درسی تکراری را مرور کرده است.