شمارهٔ ۱۴۵۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
منم که بی به تو صد گونه داغ می سوزم
تو لابه دانی و من لاغ لاغ می سوزم
فراغ وصل ندارم ز مفلسی، هر چند
چو مفلسان ز برای فراغ می سوزم
شب سیاه مرا نیست روشنی، هر چند
که شام تا به سحر چون چراغ می سوزم
مرا به داغ سگی سوختی و درد نکرد
سگم نخواندی، از این درد و داغ می سوزم
مباش گرم دماغ و بسوز خسرو را
من آخر از تو به هم زین دماغ می سوزم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر از عشق و درد و رنجهای ناشی از آن صحبت میکند. او بیان میکند که با وجود نبودن آرامش و وصال، همچنان در آتش عشق میسوزد. او احساس میکند که در دل شب تاریک نیز شعلههای عشق او را میسوزاند، حتی اگر هیچ روشناییی نباشد. شاعر به این نکته اشاره میکند که دیگران نمیتوانند درک کنند که او چقدر به داغ عشق دچار شده و در عذاب است. او همچنین از شخص محبوبش میخواهد که به احساساتش توجه کند و نگذارد که این آتش درونش بیسبب و بیپاسخ بماند.