شمارهٔ ۱۴۶۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ما در این شهر پای بند توایم
عاشق قامت بلند توایم
مرده آن دهان چون پسته
کشته آن لب چو قند توایم
می دوانی و می کشی ما را
چون بدیدی که در کمند توایم
ای جفا بر دلم پسندیده
دوستی بود، ار سپند توایم
گو رفیقان، سفر کنید که ما
نتوانیم، پای بند توایم
گذری می کن، ار طبیب منی
آتش می نه، ار سپند توایم
باز پرسی تو حال خسرو را
تا چه غایت نیازمند توایم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به توصیف عشق و وابستگی شدید خود به محبوبش میپردازد. او بیان میکند که در این شهر به خاطر محبوبش ریشهدار شده و دلباخته اوست. زیباییهای محبوبش، مانند قامت بلند و لبهایش، او را به شدت جذب کرده و از درد جدایی رنج میبرد. شاعر از محبوب میخواهد که اگر میتواند، او را هم مانند دوستانش به سفر ببرد، اما خود به سختی میتواند از او جدا شود. همچنین از محبوب میخواهد که در حال او بپرسد و به عشق و شوقش اعتراف میکند که به شدت به او نیاز دارد.