شمارهٔ ۱۴۷۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
تیغ برکش که تا ز سر برهیم
تیر بگشای کز نظر برهیم
آشکارا مکش که تا باری
هم ز سر هم، ز درد سر برهیم
خشم کن تا بمیرم اندر حال
از تو وز خویشتن دگر برهیم
آخرم جرعه ای ببخش از لب
تا ازین عقل حیله گر برهیم
گفتیم «خوش بزی و عشق مباز»
زنده از دست تو اگر برهیم
وه که شب در میان کنم نروم
از تو روزی که، ای پسر، برهیم
غم خسرو بگویمت که اگر
از رفیقان بی هنر برهیم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی در مورد عشق و جدایی سخن میگوید. شاعر از محبوبش میخواهد که با تیز کردن تیغ یا آزاد کردن تیر، به او اجازه دهد تا از مشکلات و دردسرهای ناشی از عشق رهایی یابد. او همچنین از محبوبش تقاضای لحظهای آرامش و جرعهای نوشیدنی میکند تا بتواند از عقل و تدبیر خود که به او زخم میزند، فرار کند. در نهایت، شاعر میگوید که خوشبختی در عشق را آرزو کرده، اما به دلیل جدایی از محبوبش، دیگر نمیتواند زندگی کند و از غم و رنج بیهنرانی رفیقانش نیز گلایه میکند.