نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

دل به زلفت سپردم و رفتم

در به زنجیر کردم و رفتم

در شب وصل ماندنم بیمار

روز هجران شمردم و رفتم

پیچشی داشتم ز هر مویش

همه از دل ببردم و رفتم

چون غمت جمله قسمت من شد

غم تو جمله خوردم و رفتم

چند گویی که «رو، بمیر از غم »

تو همان دان که مردم و رفتم

گر ترا بود زحمتی از من

زحمت خویش بردم و رفتم

جان خسرو که کس قبول نکرد

هم به خدمت سپردم و رفتم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از عشق و جدایی صحبت می‌کند. او دلش را به زلف معشوق سپرده و در حالی که در زنجیر محبت اوست، از در دلش جدا می‌شود. او از درد و بیماری در زمان وصال می‌گوید و در روز هجران، غم و اندوهش را می‌شمارد. او بیان می‌کند که همواره به خاطر عشق معشوق، رنج می‌برده و حتی جان خودش را نیز به او تقدیم کرده است. شاعر به وضوح نشان می‌دهد که عشقش به معشوق او را بیمار کرده و او با تمامی درد و رنج‌ها از آن دل برکند.