نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۸۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بحل کن آن همه خونها که در غمت خوردم

که عمری از دل و جان شکر این کرم کردم

حدیث وصل نگویم که گفته شد روزی

ز بخت بد چه لگدها که بر جگر خوردم

بمردم و ندهم درد خود برون، زیراک

کجاست دل که شناسد حلاوت دردم

چنان خوش است جفایت که گر تو تیر زنی

قبول اگر نکنم من به دیده، نامردم

چه کارم آید، اگر خاک کوی تو نشود؟

تنی که از پی این سالهاش پروردم

شبی که گرد سر کوی تو توانم گشت

به عشق گرد سر خود هزار می گردم

به کوی تو چو شوم خاک، نیست غم به جز آنک

صبا ز کوی تو سوی دگر برد گردم

گریست خون به جفای تو، خسروا، صد شکر

که سرخ کرد به گاه وفا رخ زردم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عمیق عاشقانه شاعر می‌پردازد. شاعر از درد و رنجی که به خاطر معشوقش کشیده، سخن می‌گوید و اشاره می‌کند که چگونه در طول عمرش به خاطر محبت او شکر گزار بوده است. او از عذاب‌هایی که به خاطر جدایی و نرسیدن به معشوق متحمل شده، صحبت می‌کند و به سختی‌هایی که بر دلش رفته اشاره دارد. همچنین محبت و جفاهای معشوق را قبول کرده و تأکید می‌کند که اگرچه دچار درد و رنج شده، اما زیبایی عشق او را فراموش نمی‌کند و از دوری او به شدت غمگین است. در نهایت، شاعر به عشقش و شوقی که به دیدار معشوق دارد، اشاره می‌کند و زیبایی‌های عشق را با وجود مشکلاتش تحسین می‌کند.