شمارهٔ ۱۴۸۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
دوستان در ره دل سنگ گران است تنم
چه کنم تا ز ره این سنگ به یک سو فگنم؟
گل باغ فلکم، آمده بر گلشن خاک
بر درم جامه چو بادی بوزد زان چمنم
بلبل جان به هوایی چمن خویش بسوخت
کی بود، کین نفس تنگ بهم برشکنم؟
شاهبازم که شکارم بود از عالم دل
تا کیم زین دل مردار نه زاغ و زغنم
آب خوش خوردنم از عقل میسر نشود
وقت می خوش آن کند بی خبر از خویشتنم
مستم از لعل لب خویش کن، ای دوست، چنانک
خویشتن را به قیامت نشناسم که منم
من دردی کش دیرینه چو میرم سر مست
به میم شوی و نمازی هم ازو کن کفنم
مگسیم و به خم باده در افتاده چو من
به کرانی نرسم، چند پر و بال زنم؟
ساقیا، غرقه به می کن قدری خسرو را
چند باشد ز بتان غرقه خونابه تنم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و رنج وجودی خود صحبت میکند و به تناقضهای زندگی اشاره دارد. او دلسنگ و سختیهای مسیر را یادآور میشود و از تلاش برای رهایی از آنها سخن میگوید. همچنین، به زیبایی و خوشیهای زندگی، مانند گل و بلبل، اشاره میکند و این که چطور عشق و لذتهای زودگذر میتوانند انسان را از خودبیخبر کنند. شاعر به نوعی به خود و سرچشمههای شادی و درد در زندگی نگاه میکند، و در نهایت از ساقی میخواهد که او را غرق در می کند، تا بتواند از این رنجها فرار کند و لذت ببرد.