شمارهٔ ۱۴۹۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
ز عشقت خواستم از جان و یک دم با تو ننشستم
بریدم از جهان بهر تو و با تو نپیوستم
تو در ابرو گره بستی و گفتی «خون تو ریزم »
من این فال مبارک را درون دل گره بستم
ندارم حد آن کز شب روان زلف تو لافم
ولیکن این قدر دانم که در کویت سگی هستم
چو ارزان نیست آن دولت که پیشت بار یابد کس
مرا این دولت ارزانی که بر خاک درت بستم
تو در دل شستی و جان این سخن گفت و برون آمد
«مبارک باد خصم خانه را منزل که من جستم »
بر بالای همچو تیر گر بنشست پهلویم
مرا تیری ست در پهلو، چو پهلوی تو بنشستم
کسی را مست کن زان لب که هشیاری کند دعوی
مرا خود سالها باشد که هم بر یاد او مستم
به غمزه عاشقی را کش که او را زنده می دانی
که من از دولت هجرت ز ننگ زیستن رستم
گله می کرد خسرو کز جفا بشکستیم، گفتی
«چه شد، کردم سفالی خرد، در نعل تو بشکستم »
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق بیپایان خود سخن میگوید و به تضاد میان عشق و جدایی اشاره دارد. او تمام وجودش را برای عشق معشوق فدای میکند، اما همچنان از این که نتوانسته به او بپیوندد، رنج میبرد. ابروهای معشوقش باعث میشود که از محبت او به خونی بریزد، و شاعر این عشق را برای خود فال نیک میداند. او خود را مانند سگی در درگاه معشوق میبیند و بر این باور است که عشق او ارزشی والاتر از همه چیز دارد. در حالی که از عاطفه و مشقت عشق صحبت میکند، به یادآوری محبوبی که در زندگیاش تأثیرگذار بوده، به غم و درد خود اشاره میکند. شاعر در نهایت از شکست و جفا در عشق میگوید و به شکستی که در دلش وجود دارد، اشاره میکند.