نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

جانم از آرام رفت، آرام جان من کجا

هجرم نشان فتنه شد، فتنه نشان من کجا

آمد بهار مشک دم، سنبل دمید و لاله هم

سبزه به صحرا زد قدم، سرو روان من کجا

از گریه ماندم پا به گل وز دوستان گشتم خجل

جان از جهان بگسست و دل، جان و جهان من کجا

در کار غم شد موریم، بی پرده شد مستوریم

تلخ است عیش از دوریم، شکرفشان من کجا

شخصم ضعیف و دیده تر، زان ریسمان و زین گهر

اینک مهیا شد کمر، لاغر میان من کجا

هر دم جگر، در سوز و تاب، از دیده ریزم خون ناب

اینک می و اینک کباب، آن میهمان من کجا

دل رفت در مهمان او گفت آن اویم آن او

گر هست این دل زان او، آخر از آن من کجا

من جور آن نامهربان دارم ز خاموشی نهان

اویم نیارد بر زبان کان بی زبان من کجا

جان است آن یار نکو، رفته دل خسرو در او

گر دل نرفته است این بگو، این گو که جان من کجا

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به احساس عمیق عشق و دلتنگی شاعر از معشوق اشاره دارد. شاعر از دوری معشوق و تأثیرات آن بر جان و دل خود سخن می‌گوید. او به زیبایی فصل بهار و شادابی طبیعت اشاره می‌کند، اما در عین حال از غم و فراق رنج می‌برد. احساسات وی گواهی از ضعف و اندوه عمیق است و او می‌خواهد بداند که چگونه می‌تواند از این حال رهایی یابد. به‌طور کلی، شاعر در این شعر با زبانی عاطفی و غمگین از فقدان معشوق می‌نالد و به‌دنبال نشانی از او و عشق از دست رفته‌اش است.