نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۰۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

شب ست این وه چه بی پایان و یا خود زلف یارست این

مه است این پیش چشمم یا خیال آن نگارست این

رسیده موسم نوروز و هر کس در گلستانی

جهان در چشم من زندان، چه ایام بهارست این؟

چه آیم در چمن، ای باغبان، کان گل که هست آنجا

به دیده می نمایم دل، به من گوید که خارست این

سیه شد روز من از غم، پریشان روزگارم هم

نه روز آسایشم باشد نه شب، چون روزگارست این؟

غم هجرم که می سوزد، رها کن تا همی سوزم

که از نامهربانی، چون ببینی، یادگارست این

غبار آورد چشمم ز انتظار و باد هم روزی

غباری نآرد از کویش که مزد انتظارست این

مرا گویند بیکاران، چه کارست این که تو داری؟

ز دل پرسیدم این، من هم نمی دانم چه کارست این

به غم خوردن موافق نه شوندم دوستان هر دم

ندارم من روا، زیرانه نقل خوشگوارست این

مرا افسوس می آید ز تیرش بر دل خسرو

سگش هم ننگرد زین سو که بس لاغر شکارست این

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به توصیف حالتی از غم و تنهایی شاعر می‌پردازد. او شب را بی‌پایان و ناخوشایند می‌بیند و از زیبایی‌های زندگی، مانند گل و نوروز، احساس غم می‌کند. به نظر می‌رسد روزگارش پر از پریشانی و غم هجر است و در عین حال، از انتظار و آرزوهایی که دست نیافتنی هستند، رنج می‌برد. شاعر به ناامیدی و بی‌هدفی خود اشاره می‌کند و از دوستان و اطرافیانش نیز دوری می‌گزینید. در نهایت، او با حسرت از جدایی‌های عاطفی و تلخی زندگی یاد می‌کند.