شمارهٔ ۱۵۲۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
از همچو تویی برید نتوان
بر تو دگری گزید نتوان
تا چند کشم جفایت آخر
محنت همه عمر دید نتوان
زین پس من و جور عشق و تسلیم
کز آمده سر کشید نتوان
غم سینه بسوخت، چون توان کرد؟
خود پرده خود درید نتوان
یاران عزیز، پند گویند
گویند، ولی شنید نتوان
من کز پی خواریم چه تدبیر؟
عزت به درم خرید نتوان
بی یاری بخت کام دل نیست
بی پر به هوا پرید نتوان
ایوان مراد بس بلند است
آنجا به هوس رسید نتوان
این شربت عاشقیست خسرو
بی خون جگر چشید نتوان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر احساساتی عمیق و دردناک را در مورد عشق و جفاهای آن بیان میکند. شاعر به این نکته اشاره میکند که هیچکس نمیتواند جای معشوقش را بگیرد و از تحمل رنج و محنت عشق خسته شده است. او بیان میکند که غم و درد درونش به حدی است که نمیتواند آن را پنهان کند و یا تحمل کند. دوستانش او را نصیحت میکنند، اما او توانایی شنیدن این نصایح را ندارد. شاعر به ناامیدی از پیدا کردن عزت و خوشبختی اشاره میکند و میگوید بدون یاری بخت، به آرزوهایش نمیرسد. در نهایت، او به تلخی از چشیدن طعم عشق صحبت میکند، که بدون رنج و سختی ممکن نیست.