شمارهٔ ۱۵۳۱ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
سر مست رود چو در گلستان
پامال کند جمال بستان
من ناله کنان ز غم همه شب
او خفته به ناز در شبستان
یارب که از آن خدای ناترس
انصاف من شکسته بستان
ای چشم ترا به کشتن من
یک غمزه و صد هزار دستان
هم مستی و هم خوشی و همه وقت
خوش باد همیشه وقت مستان
فریاد ز بلبلان برآمد
مخرام به ناز در گلستان
داغی که فراق بر دلم کرد
بشکاف و ببین، هنوز هست آن
شد کشته به دست جور خسرو
آخر نگهی به زیر دستان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای عاشقانه و دردهای ناشی از فراق میپردازد. او از مستی و زیبایی گلستان صحبت میکند و از نالههای خود در شب میگوید. زیبایی معشوق و غم جداییاش به وضوح در کلام شاعر نمایان است. شاعر با فریاد بلبلان و داغ جدایی خود، از ظلم معشوق و تأثیر آن بر دلش سخن میگوید و ناکامی در رسیدن به عشق را به تصویر میکشد. در نهایت، او از معشوقش میخواهد نگاهی به او بیندازد تا شاید تسلی برای آلامش باشد.