نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۳۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)

ماهی گذشت و شب نخفت این دیده بیدار من

یادی نکرد از دوستان یار فرامش کار من

فریاد شبهایم چنین کز درد می آرد خبر

بسیار دلها خون کند، این ناله های زار من

زین بخت بی فرمان خود در حیرت مرگم، دمی

بیرون نیاید چون کنم این جان بدکردار من

یار ار چه از چشم نکو دیدن نمی آرد مرا

ای دیده بد، کور شو، گر ننگری در یار من

هان، ای رقیب، ار می کشی هم بر کَفَش نِه تیغ را

مانا که شرمی آیدت از دیده خونبار من

بر جان من آخر هنوز، از چیست، بر آمد گره؟

بس نیست این کان زلف زد چندین گره در کار من

گر تو نیآزاری، بگو تا خویش را قربان کنم

چه پرسی از آزار دل، می بین به جان زار من

من خون خود کردم بحل، زان گونه کت باید، بکش

باشد که خشمت کم شود، ای کافر خونخوار من

گفتی که راز این درون سوزی ندارد آنچنان

تو راست می گویی، ولی پیداست از گفتار من

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و اندوهی که در دل دارد می‌گوید. او شب‌ها بیدار مانده و به یاد دوستانش است، اما هیچ‌کس به یاد او نیست. ناله‌ها و فریادهایش از درد ناشی از جدایی و غم‌هایش حکایت می‌کند. او از بخت بد خود گلایه دارد و در حیرت است که چرا چنین وضعیتی برایش پیش آمده است. شاعر به یارش می‌گوید که اگر او از محبت به او غافل شده، بهتر است دیگر نگاه نکند. شاعر احساس می‌کند که احساسی عمیق و دردناک در دل دارد که به سختی برطرف می‌شود و از رقیبش می‌خواهد که از آزارش دست بردارد. در پایان، او اعتراف می‌کند که شاید راز این درد درونش پنهان است، ولی با این حال، دردش آشکار است و از کلماتش نیز پیداست.