شمارهٔ ۱۵۴۳ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ز اندازه بگذشت آرزو، طاقت ندارم بیش از این
دیدم که هجران چون بود، دیگر نیارم بیش از این
دل تشنه دیدار تو، جان میهمان یک نفس
ای آشنا، از در مران، بیگانه وارم بیش از این
بگذار بوسم پای تو، بس از جهان محنت برم
هم، جان تو، کاندر جهان کاری ندارم بیش از این
آزرده دیرینه را یک غمزه زن کان به شود
مرهم نمی خواهد ز تو جان فگارم بیش از این
ای ابر نیسانی، مزن لاف از در غلتان خود
کز بهر ایثار رهش در دیده دارم بیش از این
آرام گیر، ای بی وفا، یک دم نشین بر چشم تو
زان رو که دیدار ترا نبود قرارم بیش از این
خسرو چو موید از غمت، زاندوه تو بار گران
آخر مسلمانی، منه بر سینه بارم بیش از این
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عمیقترین احساسات خود نسبت به معشوق سخن میگوید. او از تحمل سنگینی هجران و دوری میگوید و اینکه دیگر نمیتواند بیش از این آزار بکشد. دل شاعر تشنه دیدار و وصال معشوق است و از او میخواهد که به او رحم کند و او را از درد جدایی خلاص کند. شاعر به شدت از غم و اندوهی که به خاطر دوری از معشوق به دوش میکشد، رنج میبرد و میخواهد که لحظهای در کنار معشوق باشد تا شاید بتواند کمی از این دردها را فراموش کند. در نهایت، شاعر به وسعت احساسات و بار سنگین غم خود اشاره میکند و از معشوق میخواهد که بارش را سبک کند.