شمارهٔ ۱۵۵۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
آخر، ای خود بین من، روزی به غمخواری ببین
از گرفتاری بپرس و در گرفتاری ببین
اینک اینک بر سر کوی تو زارم می کشند
گر ز کشتن باز نستانیم بازاری ببین
چون نخواهی دید آن خونریز را، ای دیده، بیش
باری این ساعت که در قتل است بسیاری ببین
نیست همدردی که گویم حال خود را، ای صبا
بلبلی نالنده تر از من به گلزاری ببین
وصل خاصان راست، من زایشان نیم، ای بخت بد
بهر من اندازه ادبار من کاری ببین
بلبلا، امروز من در گلستانم، گل مجوی
از جگر پر کاله ای بر نوک هر خاری ببین
ای دل، آخر می بباید داشت، پاس کار خویش
خسرو ار گم شد، سگی دیگر به بازاری ببین
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این اشعار به شدت از درد و غم خود میگوید و از نداشتن همدردی و آشتی در زندگی شکایت میکند. او از کسی میخواهد که به حالش رسیدگی کند و موضوع گرفتاریاش را درک کند. همچنین به تصویر کشیدن صحنهای از زخم و رنج نشانهگذاری میکند و از نبود محبت و همدلی در اطرافش ناله میکند. او حس میکند که در دنیای پر از درد و فساد، تنها و غمگین است و دیگران از حال او بیخبرند. در پایان به این نکته میرسد که باید از خود دفاع کند، حتی اگر خسرو، که نماد قدرت و محبت است، گم شده باشد.