شمارهٔ ۱۵۶۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
چشم را در ملک خوبی شحنه بیداد کن
غمزهٔ خونخواره را بر جادُوان استاد کن
زلف بر دست صبا نه تا پریشانش کند
خان و مانی را به هر مویی از آن آباد کن
تیغ عیاری بکش، سرهای مشتاقان ببر
پس طریق عشقبازی را ز سر بنیاد کن
ای که از حسن و جوانی مست و خواب آلودهای
گاه گاه از حال بیداران شبها یاد کن
ناله را هر چند میخواهم که پنهان برکشم
سینه میگوید که من تنگ آمدم «فریاد کن»
دل به زلفت بستم، ار در بندگی درخورد نیست
ای سرت گردم، بگردان گرد سر، آزاد کن
حسرت رویت هلاکم کرد از بهر خدا
روی بنما و دل درماندهای را شاد کن
من نیَم زینها که خواهم از جنابت سر کشید
خواه فرمان ستم فرمای و خواهی داد کن
ملک خوبی را شنیدم سکه نو زد، ای صبا
اولش جان خدمتی ده، پس مبارکباد کن
سینهٔ من کوهِ دردست و به ناخن میکنم
آن که نامم بود خسرو، بعد از این فرهاد کن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و آرزوهای عاشقانه است. شاعر از زیبایی و جذابیت معشوق میگوید و آرزوی نزدیکی به او را دارد. او به زلفهای پریشان معشوق اشاره میکند و خواستار توجه و یادآوری او به عاشقان است. شاعر از درد و رنج خود نیز سخن میگوید و احساس تنگی سینهاش را بیان میکند. در نهایت، او از معشوق میخواهد که با نمایش زیباییاش دل او را شاد کند و بر این امید است که روزی محبت او را دریافت کند. این شعر نمایانگر غم و شادیهای دل عاشقانه است و از حسرتها و آرزوهای شاعر حکایت میکند.