نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۷۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بنشست عشق یار به جانم چنان درون

کز عافیت نماند نشانی در آن درون

خوناب گشت و کشته نمی گرددم هنوز

آن آتشی که هست درین استخوان درون

هر کس زدی ز مردن فرهاد داستان

ما نیز آمدیم در این داستان درون

یارب، کسی نبد که زبانم برون کشد

یک دم ز ناله می نرود از دهان درون

گفتم چو دیدمش که به جانش درون کشم

او رفت بی اجازت من خود به جان درون

در هر دلی که در نرود دلبری بسوز

آتش به خانه اش که نشد میهمان درون

خوش وقت آن زمان که بود گاه مردنم

آن بت در آید از در من ناگهان درون

مردم بر آستان و نرفتم درون، کنون

خاکم نگر که باد برد ز آستان درون

ای مرغ جان، بخند یکی تا برون پرد

مرغی که برنشست در این آشیان درون

گفتی که خسروا، به دلم جای کرده‌ای

خشنودم، از درم نبری یک زمان درون

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن شعری است درباره عشق و حسرتی عمیق. شاعر از عشق یاری سخن می‌گوید که در دلش جای گرفته و آرامش را از او گرفته است. او خود را در آتش عشق می‌سوزد و می‌گوید که هرگز نمی‌تواند از این درد رها شود. شاعر به داستان فرهاد و شیرین اشاره می‌کند و احساس می‌کند که به این قصه پیوسته است. همچنین از درد و عذابی که به خاطر عشق می‌کشد سخن می‌گوید و آرزو می‌کند که ای کاش محبوبش ناگهان به او برسد. در پایان، شاعر از نگرانی و حسرت خود نسبت به این عشق می‌گوید و دوست دارد همچنان در دل خود این عشق را نگه دارد.