شمارهٔ ۱۵۹۶ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز زلف تو کمر فتنه بر میان بستن
ز من به یک سر مویت همه جهان بستن
دل پر آتش من زان به زلف در بستی
که بس عجب بد آتش به ریسمان بستن
ز عشق طره تو نافه می کند آهو
وگر که چند گره به شکم توان بستن
نگار بستن تو جادویی است اندر دست
کزان نگار توان دست جاودان بستن
ز ناتوانی چشمت جهان چو گشت خراب
طبیب را نبود چاره از دکان بستن
خیال روی تو شد شهربند سینه من
همای را نتوان جز به استخوان بستن
نبست خسرو مسکین دلی به تو که تراست
اگر چه نیز گشاید از این میان بستن
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر شاعر به زیبایی، عشق و جذبهی معشوق را توصیف میکند. او میگوید که زلف معشوق به مانند کمر فتنهای است که برمیان او بسته شده و دلش را به آتش کشیده است. معشوق با زیباییهایش، همهی جهان را به گردن او آویخته است. برخورد با معشوق به مثابه یک جادو است و عشق او به قدری قوی است که هیچکس نمیتواند از این جاذبه رهایی یابد. شاعر احساس میکند که حتی پزشک هم نمیتواند چارهای برای درد عشقش پیدا کند و در نهایت، او در دام خیال و یاد معشوق اسیر شده است. در این میان، عشق او به معشوق را به زیبایی و هنرمندی تشبیه کرده است.