نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۵۹۷ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)

دلم که سوخت ز عشقش چراغ جان من است آن

غبار کز تو رسد نور دیدگان من است آن

مسوز جان دگر عاشقان بدان غم خود

که من ز رشک بمردم که حق جان من است آن

جفاست ز آن تو می کن، بمیر گو چو رهی صد

وفا مکن که نه ز آن تو آن، از آن من است آن

بر آستانت که حالی ز خون دیده نوشتم

بخوان که درد فزاید که داستان من است آن

به خاک کوی تو مردم که خواستم به دعا من

تو نام اجل نهی و عمر جاودان من است آن

شد ار چه خار مغیلان ز هجر بستر خاکم

چو یاد می دهدم از تو، پرنیان من است آن

اگر چه گوشه غم ناخوش است بر همه، لیکن

چو در خیال توام باغ و بوستان من است آن

گر ای صبا، روی آنجا به جان دعاش بگویی

ز من ولیک، نگویی که از زبان من است آن

شود به راه تو خسرو چو خاک تا بنشانی

غبار پا چو ندانی که استخوان من است آن

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر احساسی و عاطفی به عشق و درد ناشی از دوری از معشوق می‌پردازد. شاعر از سوز دل و عشقش به معشوق سخن می‌گوید و بیان می‌کند که چگونه این عشق جان او را می‌سوزاند. او به یاد معشوق، زندگی‌اش را به دعایی برای وصال او تبدیل کرده و از زخم‌های دلی که به خاطر فراق معشوق متحمل شده، صحبت می‌کند. شاعر به صورت استعاری از خاک و غبار یاد می‌کند و زندگی و مرگ را در سایه عشقش توصیف می‌کند. در نهایت، او از عشق و یاد معشوق به عنوان منبع حیات و زیبایی یاد می‌کند، حتی در سختی‌ها و غم‌ها.