شمارهٔ ۱۶۰۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای شکل و بالایت بلا، از بهر جان مردمان
بس کن ز جولان، ورنه شد از کف عنان مردمان
تا بر نخواهد آمدن ناگه ز کویت آتشی
آگه نخواهد شد دلت ز آه نهان مردمان
بادی ز زلفت می وزد، جانی ز هر سو می برد
کو آن که بودی پیش ازین سنگ گران مردمان
هر ذره از خاک درش، جانی دو سه گردش دوان
یارب، چه سرگردانی است از بهر جان مردمان؟
پنهان سگم خواندی، خوشم، گیرم که ندهی لقمه ای
باری به سنگی شاد کن سگ را میان مردمان
هر شب من و کنج غمت، گویند خلقی با توام
آخر ز صد شب راست کن یک شب گمان مردمان
مردم که چشمی تر نکرد آن سنگدل، اکنون نگر
سویت غریب مرده را، چشم روان مردمان!
آخر مسلمانیست این، آن غمزه را پندی بده
تاراج کافر تا به کی در خان و مان مردمان!
من بر در تو ناکسان، آخر همی بار آورد
ناخوانده، چون مهمان رود خسرو به خوان مردمان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و رنج انسانها به خاطر زیبایی و جذابیت شخصی میپردازد که توجه و زندگی آنها را تحت تأثیر قرار داده است. شاعر از احساس سردرگمی و ناتوانی انسانها در برابر عشق و دلباختگی صحبت کرده و به تأثیر عمیق این عشق بر جان و روح آنها اشاره میکند. با استفاده از تصاویری مانند باد و سنگ، شاعر احساس خستگی و ناامیدی را در افرادی که تحت تأثیر این عشق قرار گرفتهاند، به تصویر میکشد. او همچنین بر این نکته تأکید میکند که در نهایت، انسانها در مواجهه با عشق و زیبایی ممکن است به سرنوشت و از دست دادن خود دچار شوند.