شمارهٔ ۱۶۲۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
چشم است، یارب، آنچنان یا خود بلای جان من
جور است از آنسان دلستان یا غارت ایمان من
شوخ و مقامر پیشه ای، قتال بی اندیشه ای
خونین چو شیرین تیشه ای، صیدت دل قربان من
هر روز آیم سوی تو، دل جویم از گیسوی تو
کان دل که دارد خوی تو، بوده ست روزی آن من
از غارت خوبان مرا جان رها شد مبتلا
تو، شوخ، دیگر از کجا پیدا شدی از جان من؟
ای، گنج دلها، مستیت، در قتل چابکدستیت
درد من آمد مستیت، دیوانگی درمان من
هجرم بکشت و شوق هم، روزی نگفتی از کرم
چون است در شبهای غم، آن عاشق حیران من؟
با عاشقان تنگدل زینسان منه در جنگ دل
آخر بترس، ای سنگدل، ز آه دل بریان من
خیز، ای صبای مشک بو، بر گلرخ من راه جو
حال من مسکین بگو، در خدمت جانان من
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس عشق و درد جدایی است. شاعر از محبوب خود میگوید که چشمانش هم بلای جان اوست و دل او را میرباید. او توصیف میکند که چگونه هر روز به سوی محبوب میرود و در جستجوی دل گمشدهاش از گیسوان او است. شاعر از سردرگمی و دیوانگی ناشی از عشق و هجران صحبت میکند و از محبوب میخواهد که به حال او توجه کند و آگاه باشد که دلش در عشق به او رنج میبرد. در مجموع، شعر تفسیر عمیقی از عشق، longing و درد جدایی را نشان میدهد.