شمارهٔ ۱۶۳۸ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن فعلن مستفعلن فعلن (بسیط مخبون)
چون بستدی دل من، پرسشم کن به ازین
بردی چو جان ز تنم، تیرم مزن ز کمین
زان ره که خنده زنان آیی چو سرو روان
خواهم که هم به زمان خاکی شوم به زمین
ای بنده مهر و مهت، صد جان ته کلهت
گشتم چو خاک رهت، دامن ز بنده مچین
دل در غم چو تو مهی جان مرگم چو تو نه ای
از مرهم چو تو نهی، دردم فزون شد ببین
از خنده چون نمکی ریزی ز لب دمکی
ملک دو جم نه یکی گیری از آن دو نگین
از من به سوی دیگر بر مشکن و مگذر
کن هر چه هست دگر بر جان من مکن این
ای لاله، از تو خجل، سرو از تو پای به گل
بنشسته ای چو به دل، لختی به دیده نشین
رویت بلای جهان، عشق تو داغ نهان
لعل تو راحت جان، زلف تو آفت دین
نآیی به دست مرا، خسرو کجا، تو کجا!
ماهی مگر به سما یا حور خلد برین؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره افسوس و longing (آرزو) برای معشوق است. شاعر از غم جدایی و دوری صحبت میکند و احساس درد و رنجی که از نبود معشوق به او دست میدهد را بیان میکند. او به زیبایی و جذابیت معشوقش اشاره میکند و میگوید که چقدر دوست دارد در کنار او باشد. همچنین، احساساتی مانند ناامیدی و التماس برای توجه و محبت معشوق را در شعر میتوان مشاهده کرد. در نهایت، شاعر درخواستی برای بیتوجهی به درد و رنج خود، به خاطر عشق و وابستگی به معشوق دارد.