شمارهٔ ۱۶۷۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
عاشق و دیوانه ام، سلسله یار کو
سینه ز هجران بسوخت، شربت دیدار کو
گر چه گلستان خوش است، ورچه چمن دلکش است
آن همه دیدم، ولی آن گل رخسار کو
ناله هر عاشقی از دل افگار خویش
از من مسکین مپرس کان دل افگار کو
نقش من بت پرست هست به کشتن سزا
تیغ سیاست کجاست، بازوی این کار کو
آه که دعوی عشق، پس غم جان، چون بود
دوستی جان گرفت، دوستی یار کو
وه که جمالی چنان روزی این چشم نیست
دیده بیدار هست، دولت بیدار کو
بر سخن درد ما گوش نهد گر چه یار
خسرو بیچاره را طاقت گفتار کو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دیوانگی خود سخن میگوید و به جستجوی معشوقی میپردازد که در دلتنگی و دوری از او رنج میبرد. هرچند زیباییهای طبیعی را دیده، اما هیچ چیزی به اندازهی چهرهی معشوقش برایش ارزشمند نیست. او از دل شکستگی و افکارش به عنوان عاشق میگوید و آرزو دارد که کسی به درد و دلش گوش دهد. همچنین نشان میدهد که عشق واقعی به دور از غم و اندوه نیست و در نهایت دلبستگی و محبت به محبوب گم شده است. این شعر تصویری از حسرت و جستجوی عشق را به تصویر میکشد.