شمارهٔ ۱۶۸۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بوی وفا ز طره عنبرفشان تو
عشاق را نه جز ستم بیکران تو
شب نیستی که می نکنم تا به وقت صبح
افغان ز جور غمزه نامهربان تو
برق از نفس گشایم و ژاله زنم ز اشک
شاخ وفا دمد مگر از گلستان تو
نادیده کس میان تو و تابدیده ام
گم گشته ام ز لاغری اندر میان تو
تن موی شد مرا و به هر موی از تنم
غم کوه کوه در غم کوه روان تو
زرد و خمیده شد تن خسرو که تا شود
خلخال پایهای سگ پاسبان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس عمیق عشق و درد ناشی از جدایی اشاره دارد. شاعر از بوی خوشی که از موی معشوقش میآید صحبت میکند و به ستمهای عاشقانهای که از طرف او متحمل میشود، اشاره میکند. او به شبهای بیخوابی و غمهای ناشی از طعنههای معشوقش اشاره کرده و بیان میکند که چگونه اشکهایش مانند باران بر زمین میریزند. همچنین به ناپیدا بودن خودش در میان معشوق و تأثیرات عمیق عشق بر جسم و روحش اشاره میکند. در نهایت، شاعر احساس افسردگی و زوال را به تصویر میکشد و از تنهایی و غمهای عمیق خود صحبت میکند.