شمارهٔ ۱۶۸۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
ای به بالا بلند و زیبا تو
رشک سرو بلند بالا تو
زرگر از سیم چون تو بت نکند
خواه هم برد و خواه فرما تو
در دلت هیچ جا نمی گیریم
گر چه ما هسته ایم و خرما تو
تیغ برکش که جان فدا کردیم
گر نخواهی برید از ما تو
خیز و بر دیده شین چنانکه بود
مردم دیده زیر و بالا تو
روزها شد که اندر این هوسم
که شوم همنشین شبی با تو
گل دمانید اشک من از خاک
بو که آیی بدین تماشا تو
همه راهت برفتم از مژگان
گر چه دور است ره ز من تا تو
جان خسرو، چو جای خود کردی
دور تا کی شوی ازینجا تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و بلندی محبوب خود اشاره میکند و او را به سرو بلند و زیبا تشبیه میکند. او از عشق و وابستگی شدیدش به محبوب صحبت میکند و اعلام میکند که جانش در خطر است و آماده فدای اوست. همچنین شاعر از آروزهایش برای دیدار و همنشینی با محبوب میگوید و ابراز میکند که در دوری او دلتنگ و غمگین است. او از خیالی که در دل دارد و اشکهایش به خاطر دوری محبوب یاد میکند و در نهایت از محبوب میخواهد که به سویش بیاید، تا این دوری و غم را پایان دهد.