شمارهٔ ۱۶۹۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
بیا، ای باغ جان، تا بنگرم سرو روان تو
مرا، دربان، رها کن تا بمیرد باغبان تو
ز فریادم بنالد کوه و ره ندهی به سوی خود
تعالی الله چه سنگ است این دل نامهربان تو
بسوزم و آه برنارم، گرفتم مردمی آمد
نه آخر دوستم من، چون روا دارم زیان تو
بخواهی دید کز ظلم تو ناگه بهترین روزی
من مظلوم خواهم هر دو دست اندر عنان تو
مرا گفتی «که باشی تو که بوسی آستان من »
گر آن گستاخیم بخشی، غلام رایگان تو!
وگر زین ننگ می داری که خود را ز آن تو گفتم
من تنها از آن خود، دل و جانم از آن تو
تو آگه نی و من با تو ازینسان عشق می سازم
که خود را گه گهی دشنام گویم از زبان تو
رقیبا، گفتیم کو گفت خاکم در دهان کردی
تو گر این راست می گویی، شکر اندر دهان تو
به حیله زیستی خسرو که دی پیش آمد و دیدی
کنون باز آمد آن مردم کش، اینک بهر جان تو
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و longing شاعر به معشوق میپردازد. شاعر از دلتنگی و دردهایی که به خاطر عشقش تحمل میکند، سخن میگوید و از دل سرد و ناگوار معشوقش شکایت میکند. او از معشوقش میخواهد که به او نگاهی بیفکند و برایش فرصتی فراهم کند. شاعر با بیصبری و حسرت، از ظلم و بیتوجهی معشوق مینالد و حس میکند که در میانهی عشق و عذاب، فریادش به کوهها میرسد. او همچنین به تضادهای عشق و نسبت به معشوق حسرت میخورد و به گیر و بندهای ناشی از این احساسات اشاره میکند. در نهایت، شاعر با ناامیدی، میخواهد که عشقش را دوباره زنده کند و از شکیبایی خود میگوید.