شمارهٔ ۱۷۲۵ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
دوش در آمد از درم تازه چو باد صبحگه
مشک فشانده بر قبا غالیه سوده بر کله
بس که دو دیده سیه بر کف پای سودمش
گشت سفید چشم من شد کف پای او سیه
دست گرفتمش که دل حامل درد شد ببین
گر چه گرفته حامله بر طبق سفید مه
کوه غم است بر دلم، کاه شده ز غم تنم
پیش تو می کشم بگیر آنچه که هست کوه و که
روی نماست چشم من خاک در تو اندرو
آب چو با صفا بود خاک بینمش به ته
این دل کور بیشتر بر زنخت گذر کند
مرگ به خنده در شود کور چو بگذرد به چه
عارض گندمین تو هست گزیدنم هوس
گر ز بهشت روی خود افگینم بدین گنه
بوده ام اندر این سخن صبح رسید از افق
ساخت به طره ماه من طره صبح را هبه
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر به توصیف حال و احوال خود در صبحگاهی میپردازد. او از ورود صبح و بوی خوش مشک سخن میگوید و به زیبایی چهره محبوبش اشاره میکند. چشمهای سیاه او که دلش را میآزارد، باعث میشود تا دل شاعر پر از غم شود. او احساس میکند که غم سنگینی بر دلش نشسته و در عین حال زیبایی محبوبش او را مجذوب کرده است. شاعر با توصیفاتی از عشق و دلتنگی، حسرت وفور زیبایی محبوب و غم جدایی را بیان میکند. در نهایت، او به تولدی دوباره از این عشق اشاره دارد که مانند صبحگاهی تازه است.