نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ما را دل زار مستمند است

و آویخته خم کمند است

ای جان کسی، دل رهی را

می پرس که نیک دردمند است

بدگوی که سرد گردد این دل

کز آتش شوق بر گزند است

تلخی نشنیدم از لبت هیچ

یا خود می تو هنوز قند است

خامان به نهان دهند پندم

با سوخته ای چه جای پند است

جان در خم زلف تست بنمای

تا بنگرمش که در چه بند است

تا خط تو نودمید گل را

بر سبزه هزار ریشخند است

خواهم سر سرو را ببرم

کز قد تو یک سری بلند است

آن روی که چشم بد ازان دور

بنمای که خسروش بسند است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از دل زاری صحبت می‌کند که به عشق و longing دچار است و در جستجوی راحتی و آسایش است. او از دیگری می‌خواهد تا احوال دل‌هایی را بپرسد که دردی عمیق دارند. دل شاعر به شدت تحت تأثیر عشق است و با اشاره به تلخی زندگی، از شیرینی لذت عشق سخن می‌گوید. او بر این باور است که نصیحت‌های خام و ناپخته به درد او نمی‌خورد. شاعر به زیبایی‌های معشوقش اشاره می‌کند و دل‌تنگی‌اش برای دیدن او را بیان می‌کند. در مجموع، شعر حس عمیق عاشقانه و دردی ناشی از دوری معشوق را به تصویر می‌کشد.