نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳۱ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

منم امروز ز روی چو تو یاری مانده

باده عیش ز سر رفته خماری مانده

چشم و سینه به گذری های تو بر ره سوده

دیده پر خاک و دلی پر ز غباری مانده

عشق خون خوردن و جان سوختنم فرموده

من به نزدیک خود اندر سرکاری مانده

رفته از پیش نظر نقش نگار زیبا

بر رخ از خون جگر نقش و نگاری مانده

بوستانی که درو جز گل بی خار نبود

چون توان دید که گل رفته و خاری مانده

وه در این فتنه که فریاد رسد جان مرا

ترک قتال و فرس تند و شکاری مانده

ای صبا، عذری بخواهیش اگر ما رفتیم

راه خونخوار و خر افتاده و باری مانده

دوستان باز نیاید دل من بگذارید

کشته صیدی ست به فتراک سواری مانده

خلق گویند که بی او به چه سانی خسرو؟

چون بود بلبل مسکین ز بهاری مانده

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره احساس تنهایی و غم شاعر است که پس از جدایی از محبوبش، به وضعیتی دردناک و آشفته دچار شده است. او به دلتنگی و غم ناشی از عشق می‌پردازد و توصیف می‌کند که چگونه از خوشی‌ها دور مانده و فقط خاطرات و دردهای گذشته در ذهنش باقی‌مانده است. شاعر به زیبایی و زشتی‌های زندگی اشاره دارد و از وضعیت خود و دوستانش شکایت می‌کند که در فقدان محبوب، زندگی بی‌معنا و خالی است. کلیدواژه‌های غم، عشق، جدایی و حسرت در این شعر به وضوح احساس می‌شود.