نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۸۳ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

خنده را سوختن جان من آموخته ای

غمزه را غارت ایمان من آموخته ای

جان به بازی ببری از من و بازم ندهی

این چه بازیست که بر جان من آموخته ای؟

می زنی بر من سرگشته که سربازی کن

گوی بازی تو به چوگان من آموخته ای

طره را بشکنی و باز ببندی، دانم

این شکست از پی پیمان من آموخته ای

جا به چشمم کنی و غرقه شوم برنکشی

آشنا گر چه به طوفان من آموخته ای

پاره گرد، ای دل و خون شو که ترا فرمان است

عشق بازی تو به فرمان من آموخته ای

چه کنی از مژه سحر از پی خسرو هر دم

این عملها نه ز دیوان من آموخته ای؟

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این ابیات به احساسات دردناک و پیچیده‌ای اشاره می‌کند که از عشق و رنج حاصل از آن نشأت می‌گیرد. او می‌گوید که عشق و بازیگری در رابطه، به او آموخته شده است، اما این بازی به ضرر او تمام شده و باعث غم و سوختن جانش شده است. او از محبوب خود می‌خواهد که دیگر او را آزمایش نکند و به او آسیب نرساند. در کل، این شعر نمایش‌دهندهٔ تضاد بین عشق و درد، و آثار مخرب این احساسات بر روح و جان انسان است.