شمارهٔ ۱۸۱۰ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیلن مفعول مفاعیلن (هزج مثمن اخرب)
رخساره چه می پوشی، در کینه چه می کوشی؟
حال دل مسکین را می دانی و می پوشی
گر نرخ به جان سازی، ور عمر بها گویی
از دیده خریدارم هر عشوه که بفروشی
گفتی که ز می هر دم سودای دلی دارم
تا خون که خواهد بود آن باده که می نوشی
از درد فراقت من بیم است که جان بدهم
ساقی دو سه می برده با داروی بیهوشی
شب رفت، چراغ ما از سوز نمی شیند
ای شمع، تو هم دانم آتش زده دوشی
زین دیده بی فرمان خون چند خورم آخر
یکبار ز سر بگذر، ای سیل که بر دوشی
گر فتنه ز چشم آمد، ای دل، تو چرا مانی
ور سوخته شد عاشق، عارف، تو چرا جوشی
غم بست لبم آخر، درد دل بیماران
از ناله شود وردش، زو مرده به خاموشی
گفتم که کنم یادش تا دل به نشاط آید
چون کار به جان آمد، خوش وقت فراموشی
گر خال بناگوشت دل بستد و منکر شد
باری تو گواهی ده، ای در بناگوشی
خسرو، ز رخ خوبان گفتی که کنم توبه
کاری که ز تو ناید، بیهوده چرا کوشی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به حسرت و دردهای عاشقانه خود اشاره میکند. او از کسی میپرسد که چرا با وجود کینهاش به او توجهی ندارد و از حال دل مسکینش خبر ندارد. شاعر به عنایتهای عاشقانه و زیباییهای معشوقش اشاره میکند و از او میخواهد که احساسات او را درک کند. او در عذاب دوری و جدایی به سر میبرد و از ساقی میخواهد که با نوشیدنیهایش او را تسکین دهد. احساس تنهایی و درد ناشی از عشق ناکام بر او غالب است و در نهایت از بیفایده بودن توبه و تلاش برای جلب توجه معشوق صحبت میکند، زیرا به نظر میرسد هیچ راهی برای برقراری ارتباط ندارد. شاعر در کل احساس ناکامی و ناامیدی را در مواجهه با عشق و عواطفش بیان میکند.