نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۱۶ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

جانا، تو زغم خبر نداری

کز سوز دلم اثر نداری

بردار چو بر درت فتادم

یا خود فگنی و برنداری

تا کی به جواب تلخ سوزی

نی آنکه به لب شکر نداری

جای تو دل من است، بنشین

دل جای دگر اگر نداری

می کن ز جفا هر آنچه خواهی

دانم که جز این هنر نداری

ای غم، تو ز جان من چه خواهی؟

یا کار دگر مگر نداری

خسرو، تو به راه خوبرویان

یکسر چه روی، دو سر نداری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از غم و درد دلش صحبت می‌کند و به محبوبش می‌گوید که او از غمش بی‌خبر است. او از محبوب می‌خواهد که به وضعیت دلش توجه کند و در برابر سوز دل او بی‌توجه نباشد. شاعر احساس می‌کند که دلش تنها جایی برای محبوب دارد و از او می‌خواهد که بر دلش بنشیند. همچنین به محبوبش هشدار می‌دهد که با جفایش، او تنها خالی کردن دلش را بلد است و از او می‌خواهد که دست از آزارش بردارد. در نهایت، شاعر به موقعیت خود اشاره می‌کند و به این نکته می‌پردازد که رفتار محبوبش کمکی به او نمی‌کند.