نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۱۸ امیرخسرو دهلوی

امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

ای برده دلم به دلستانی

هم جان منی و هم جهانی

جان می رودم برون و غم نیست

غم زانست که در میان جانی

دود از دل عاشقان برآرد

حسن تو ز آتش جوانی

از سوز غم تو برنخیزم

با آنکه بر آتشم نشانی

بگشای دهان خویش تا دست

شوییم ز آب زندگانی

هر شب منم و خیال زلفت

شبهای دراز و پاسبانی

من خواهم داد جان به عشقت

هر چند تو قدر آن ندانی

از دوستی تو ناتوانم

ای دوست، ببر اگر توانی

خسرو که بمرد، زنده گردد

گر دم دهدش مسیح ثانی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر احساس می‌کند که معشوقش نه‌تنها جان اوست بلکه تمام جهان او را تشکیل می‌دهد. او در توصیف غم و سوز عشق، به آتش جوانی و درد ناشی از فراق اشاره می‌کند و به رغم دردها، از عشق خود دست نمی‌کشد. شاعر با ابراز آمادگی برای فدای جان خود در راه عشق، به وابستگی و ناتوانی‌اش در برابر معشوق اعتراف می‌کند. او همچنین به قدرت عشق اشاره دارد که حتی مرگ را نیز زنده می‌کند.