شمارهٔ ۱۸۲ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دیوانه شدم در آرزویت
ای چشم جهانیان به رویت
جان تو که بد شده ست حالم
وان بد همه از رخ نکویت
دی روی تو دیدم و نمردم
شرمنده بمانده ام ز رویت
بوی خوشم آید از تو در جیب
گل داری یا همین است بویت
پرسی که چگونه ای ز من دور؟
دور از تو چه پرسیم، چو مویت
خاک تن من سرشته چونست
در خور نشد آب ازین سبویت
ماییم و تحیر و خموشی
وافاق همه به گفت و گویت
گفتی تو که آب خوردن آور
امروز به دیده ام چو جویت
خسرو به کمند تو اسیر است
بیچاره کجا رود ز کویت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این غزل از عشق و آرزوهایش نسبت به معشوق سخن میگوید. او از دیوانگی و شوقی که در دل دارد، به شدت رنج میبرند. معشوق با زیباییاش، جان او را آشفته کرده و او را شرمنده کرده است. شاعر به یادبود عطر و بوی خوش معشوق اشاره میکند و از دوری او گله میکند. او در حال تحیر و سکوت است و نمیداند چگونه با این فاصله کنار بیاید. همچنین، او اشاره میکند که معشوق او را در چنگال خود گرفته و او ناتوان از فرار است. در مجموع، این شعر بیانگر شدت عشق و ناتوانی در دوری از محبوب است.