شمارهٔ ۱۸۲۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
زینسان که از هر موی خود زنجیر صد دل می کنی
مردن هم از گیسوی خود بر خلق مشکل می کنی
هم جان و تن مأوای تو، هم دیده و دل جای تو
ای از تو ویران خانه ها هر جا که منزل می کنی
بیرون میا در آفتاب، آزرده میگردد تنت
یا روی خود با روی او نسخه مقابل می کنی
دلها بری و خون کنی، ای ظالم، آخر رحمتی
آن دل که خواهی کرد خون بهر چه حاصل می کنی
با خار و خس خاک رهش کردم به دیده، گفت چون
می نایم از ننگ اندرون، خانه چه کهگل می کنی
بر من چه غمزه می زنی، کآمد به لب جانم ز غم
این جان یک دم مانده را بهر چه بسمل می کنی؟
ای پندگو، گر شد فزون از خوردن خون جگر
چون من نخواهم زیستن دانم چه بر دل می کنی
خاک ره خود می کنی آلوده از خون کسان
چون حق چشم ماست این، بهر چه بسمل می کنی؟
خسرو که در چاه زنخ اندازی و برناریش
جادوست، پس او را نگر، در چاه بابل می کنی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به مضامین عاشقانه و درد عشق اشاره دارد. شاعر به معشوق خود میگوید که آثار عشق و جدایی چقدر بر او تاثیر گذاشته و او را به شدت به درد میآورد. او از معشوق میخواهد که دیگر دلش را نشکند و به او رحم کند، زیرا هر بار که به او نگاه میکند، جانش در معرض خطر قرار میگیرد. شاعر به تلخی میگوید که چگونه معشوق باعث رنج و آزار او میشود و او را به مرگ نزدیک میسازد. در نهایت، شاعر از خرد و شوق محبت و درد درونی خود میگوید و از بیرحمی معشوق مینالد.