شمارهٔ ۱۸۵۴ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آن نه روییست که ماهی ست بدان زیبایی
وان نه بالاست، بلاییست بدان رعنایی
گر سر زلف سیه بازگشایی، چه عجب
که شود مشک تتار از غم تو شیدایی!!
بر دل من غم زلف تو گره بر گره ست
با تو بگشایم اگر پیش کسی نگشایی
مردم چشمی و شد خانه چشمم تاریک
تا تو در خانه دیگر شدی، ای بینایی
سوی دیوار چه آیی که نیاید، صنما
هیچگه صورت دیوار بدین زیبایی
هم بدان بام چو مهتاب طوافی مکن
آفتابی تو، چرا بر سر دیوار آیی؟
چند از دور، حبیبا، به سوی من نگری
چند هر ساعتی از خویشتنم بربایی
بخت یاری دهدم، گر تو به من یار شوی
دولتم رو بنماید، چو تو رو بنمایی
دوش پیغام تو بر ما برسیده ست، امروز
جان به شکرانه فرستیم، چه می فرمایی؟
بکشیدم سر زلف تو و خسرو داند
آنچه من می کشم امروز بدین تنهایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و احساسات عاشقانه شاعر را به تصویر میکشد. شاعر به زیباییهای چهره و زلف معشوقش اشاره میکند و میگوید که غم و شادی او به هم گره خورده است. او از تاریکی زندگیاش بدون محبوبش میگوید و به زیباییهای دیوار و بام اشاره میکند که تحت تأثیر زیبایی معشوقش قرار دارند. شاعر از معشوق میخواهد که به او نزدیکتر شود و به احساس تنهایی و longingاش اشاره میکند. در نهایت، او ابراز میکند که خوشبختی او در گروی محبت معشوق است و دلش شکرگزار پیغام عاشقانهای است که از طرف او دریافت کرده است.