شمارهٔ ۱۸۵۷ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
بی تو، ای بی تو به جان آمده جانم، چونی؟
کز پی کاهش من روز به روز افزونی
پیش از این گر چه جفاهات بسی بود، ولی
نه چنین بود از این بیشتری کاکنونی
جان همی خواستی از من که به افسون ببری
جان من رفت و تو هم بر سر آن افسونی
چند گویی که چه حال است دل تنگ ترا
آن چنان است که تو از دل من بیرونی
حال خونابه خسرو دل خسرو داند
تو چه دانی که نه در آب و نه اندر خونی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساس عمیق عشق و دلتنگی است. شاعر از معشوق خود میخواهد که احوال او را بفهمد و میگوید که بدون او جانش به شدت در عذاب است. هرچند پیش از این نیز سختیهایی را تحمل کرده، اما حالا وضع به مراتب بدتر است. شاعر اشاره میکند که معشوقش جان او را با افسون خود ربوده و حالا او در درد و رنج افتاده است. او همچنین تأکید میکند که هیچکس نمیتواند به درستی حال او را درک کند و تنها خود اوست که از عمق دردش آگاه است.