شمارهٔ ۱۸۵۹ امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
ای بیغم از دل من، بسیار شد جدایی
شادی به رویت ار چه بر غم کنان نیایی
گفتی، رهات کردم از خنجر سیاست
دل سوختی و جانم آتش برین رهایی
داند چگونه باشد شبهای دردمندان
آن کس که خفته یک روز بر بستر جدایی
شبهای عاشقان را شمع مراد نبود
رسوای شهر و کو را چه جای پارسایی
خورشید آسمان را چون کم توان رسیدن
بر جای رقص می کن، ای ذره هوایی
در حسرت جمالت جانم به لب رسیده
ای دستگیر جان ها، آخر بگو، کجایی؟
آن من نیم که باشم در ملک وصل خسرو
بگذار تا به کویت خوش می کنم گدایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از جدایی و درد عاشقانه صحبت میکند. او از غم و سوز دل ناشی از فاصلهاش با معشوق میگوید و احساس میکند که حتی شادی هم نمیتواند غمش را کم کند. شاعر به یادآوری شبهای پر درد عاشقان میپردازد و از معشوق خود میخواهد که به او بگوید کجاست. او به شدت در حسرت جمال معشوق است و خود را فروتنانه آماده میکند تا در کوی معشوق گدایی کند، زیرا در دنیای وصال او احساس آرامش و خوشبختی میکند.